تبلیغات
اشعارعاشقانه
اشعارعاشقانه
درباره وبلاگ



به آسمون نگاه کن برای ما میباره
برای ما که امشب جدا شدیم دوباره
توخونه ای که نیستی چه سخته بی تو بودن
زمونه ی لعنتی توروگرفته از من
سفر بخیرعزیزم خدا پشت و پناهت
بدون یکی نشسته همیشه چشم به راهت
امیدوارم با نظراتتون بتونید تو بهتر شدن وبلاگ کمکم بکنید
مدیر وبلاگ : راضیه مجدی نسب



نظرسنجی
به نظرتون شعرایی که تو وبلاگ میذارم در چه حدی هستن؟؟؟





آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


دوشنبه 18 دی 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
شنبه 13 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...
              
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی... 
                                رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی...

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ؛ توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرت رو نمی سوزونه ... جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دلــــــتو بردی با خود یه جای دیگه
اونجا که خـــــــدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یروز دوباره .... توی دنیایی که آدمک نداره ....


دلـــــــــــتو بردی با خود یه جای دیــگه...
           
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                 اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                    
اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                        
  اونجا که خــــــــــــــدا برات لالایی می گه...
                              
اونجا که خــــــــــــــدا






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها : شعرعاشقانه،
پنجشنبه 11 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

http://s2.picofile.com/file/7328245799/sher91.jpg

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانت
یا مثل یک پروانه پر میزد ، رقصان به روی طاق ایوانت
.
ای کاش احساسم کبوتر بود ، بر بام قلبت آشیان میکرد
از دست تو یک دانه برمیچید ، عشقی به قلبت میهمان میکرد
.
ای کاش احساسم درختی بود ، تو در پناه سایه اش بودی
یا مثل شمعی در شبت میسوخت ، تو مست در میخانه اش بودی
.
ای کاش احساسم صدایی داشت ، از حال و روزش با تو دم میزد
مثل هزاران دانه برفی ، سرما به جان دشت غم میزد
.
ای کاش احساسم هویدا بود ، در بستر قلبم نمی آسود
یا در سیاهی دو چشمانم ، خاموش نمیگشت و نمی آلود
.
ای کاش احساسم قلم میگشت ، تا در نهایت جمله ای میشد
یعنی که “دوستت دارم”ی میگشت ، تا معنی احساس من میشد !






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 9 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

سوال کرده ام از تمام جاده های پشت سرم

که تا کدام کجا ،دوری از تو را ببرم

خودت بگو که به بال و پرم توان شده ای

کجاست خط به پایان رسیدن سفرم ؟

چه حیرت است !که حس میکنم جوان ترم و

شناسنامه نشان می دهد که پیر ترم

دلیل من

-به نشانی –

نمک دوباره بپاش

به زخم زخم حسودان گنگ دور و برم

دو بیتی و غزل و قطعه ئو قصیده که نه

شده است مثنوی غربت آخرین اثرم

صدایم کن که به آنی سفر تمام شود

و بشنویم :تو را در همیشه منتظرم

 






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
دوشنبه 8 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

سکوت کردم و فهماندمش عذاب این است

همیشه پرسش ناکرده را جواب این است

به نعره خواست به آرامشم خطی بکشد

سکوت کردم و دریافت باز تاب این است

شکسته بود ولی مویه وار خندید

که چهره باخته را آخرین نقاب این است

به مهر گفتمش:آرام باش و صحبت کن

که در طریق سخن حسن انتخاب این است

چه گفت؟راز ،نه!اما:

نپرس و باور کن

کم است زهر ،که نوشیدن مذاب ای است

نشاندمش که بخوان:

خواند و هم سکوتم شد

سوال کرد که :

با من چه کرده ای ؟

گفتم:

کمی سکوت تو را میکند مجاب این است

من و تو درک سکوت همیم،تا هستیم

و جاودانگی لحظه های ناب این است

 

                                                                                  محمد علی بهمنی






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
یکشنبه 7 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
یکشنبه 7 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای ؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای ؟
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای ؟
چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد ؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم ؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای ؟
هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 6 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

اگر گفته ام رفته از یاد من،صدای قشنگ و دلارام تو

اگر گفته ام رفته از خاطرم،عزیز سفر کرده ام نام تو

اگر گفته ام نیست در خاطرم،از آن عشق سوزنده دیگر اثر

تمایل ندارم به سویت برو،برو هر چه داری از اینجا ببر

اگر گفته ام پیش من هیچ وقت،در این کوچه جای تو خالی نبود

وگر گفته ام دوزخ جان تو،بجز یک بهشت خیالی نبود

اگر گفته ام خسته ام خسته ام،از آن شور و حال و پریشانی ات

و یا اینکه من بارها بارها،شکستم شکستم به آسانی ات

اگر گفته ام مهر تو از دلم،جدا گشته بی شک خطا گفته ام

از آن شب که نور تو تابیده است،پر از خواهشم سخت آشفته ام

خدایا تو بر حال من شاهدی،چگونه اورا صدا می زنم

و در خلوت پر سکوتم چقدر،در این بی کسی دست و پا می زنم

همانا گفتند باید تو را،برای همیشه رهایت کنم

و حتی نباید دگر لحظه ای،تو را مهربانم صدایت کنم

هنوز ای صمیمی ترین یادها،حضور تو در من تماشایی است

و از تو چه پنهان که شبهای من،سیاه است تار است شیدایی است

و ای کاش می شد تو باور کنی،هنوز ای ز من رفته می خواهمت

تو ای آسمانم مرا پر بده،چو یک مرغ پر بسته می خوانمت

دل من شبیه خودم بی گمان،به دیوار تنهاییم زل زده

و غم مثل یک حس بی بازگشت،به ابعاد تنهاییم پل زده

تو هرگز برای کسی غیر من،عزیز قشنگم تبسم مکن

و هرگز دلت را در این کوچه ها،شبیه دل خسته ام گم مکن

برو دست مهر خداوند پاک،همیشه پناه تو و یار تو

که چشم من به این کوچه می ماند آه،عزیزم به امید دیدار تو

 


 







نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
جمعه 5 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای


رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای



تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار


با واسطه "سلام" برایش رسانده ای



حالا صدای او به خودش هم نمیرسد


از بس که بغض توی گلویش چپانده ای



دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است


گفتند باز روسری ات را تکانده ای



میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ


من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای



بدبخت من...


فلک زده من...


بد بیار من...


امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!




شعر :حامد عسگری








نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
پنجشنبه 4 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات
خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیـات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن ، زیبایی ات
ابــــروانت، فاعلاتـن، فاعلاتـن، فاعـلات

من انــار و حافظ آوردم، تو هــم چایـی بریــز
آی می چسبد شب یلـدا هل و چایـی نبات

جنگل آشوب من، آهـوی کوهستان شـعــر
این گـوزن پیــر را بیـچــاره کرده خنده هــات

می رود، بو می کشد، شلیک، مرغی می پرد
گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پـات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود
می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فـدات

سروها قد مـــی کشنـد از داغــــی خــون گوزن
عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان
شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

حامد عسگری






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
پنجشنبه 4 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را
نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را
بگذار در حال خودم باشم
به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم
پس بگذار با تنهایی تنها باشم
در خلوت خویش با غمها باشم
نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
چهارشنبه 3 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب


روزگار ما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی دل ما را نداشت
پیش پای ما سنگی گذاشت
بی خبر از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بودو بس
حسرت رنج و فراوان بودو پس......








نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
دوشنبه 1 آبان 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟

تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟

شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟

پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا؟

شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا؟

نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا ؟

ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من

به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟

برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟

شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا؟

صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا؟

تو شیرین تر از آن هستی كه شادابیت كم گردد

و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟!!!






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب
دلم می خواهد گریه كنم به حال زار این دلم
دلم می خواهد داد بزنم واسه رهایی از خودم
دلم می خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روی ابرها بشینم به آدما نظر كنم
دلم می خواهد داد بزنم همه جا فریاد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بی صدا شده از عشقش جدا شده
تازه مثل ما شده بی نور و بی صدا شده داره حق حق میكنه اونم می خواهد گریه كنه از این دل بی همزبون





نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :
شنبه 29 مهر 1391 :: نویسنده : راضیه مجدی نسب

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*






نوع مطلب : اشعارعاشقانه،
برچسب ها :


( کل صفحات : 7 ) 1 2 3 4 5 6 7